این وبلاگ اسم ندارد

anything of freemen

بايد فراموشت کنم

چنديست تمرين مي کنم

من مي توانم ! مي شود !

آرام تلقين مي کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نيست ....

تا بعد، بهتر مي شود ....

فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم

من مي پذيرم رفته اي

و بر نمي گردي همين !

خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم

کم کم ز يادم مي روي

اين روزگار و رسم اوست !

اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين ميکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 19:16  توسط مسعود  | 

؟

برسنگ قبر من بنويسيد خسته بود
اهل زمين نبود نمازش شکسته بود
برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود
تنها از اين نظر که سراپا شکسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود
چشمان او که دائماً از اشک شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت
عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر
پشت دري که باز نمي شد نشسته بود

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 15:32  توسط مسعود  | 

 روزهایم ابریست

 آسمانم تیره

 قلبم آکنده ز درد، چشمهایم خیره

 

 دوش با خود گفتم

 ز چه رو بی تابی

 از چه رو غمگینی

 زین سبب بی خوابی...؟

 

 قلب هم پاسخ داد

 کاش میدانستی ، دردم از دلتنگیست

 دردم از دل کندن

 از غم تنهاییست

 

 دردم از خاطره هاییست که در دل مانده

 از تپیدن بی عشق

 پای در گل مانده

 

 او که می رفت، چه آسان دل کند...!

 از دلی که به دلش دل خوش بود

 من که ماندم به چه سختی، اما

 از خجل ماندن من دل خوش بود...!

 

 ذورق عشق مرا آتش زد

 آنکه بر روح من آرامش بود

 رفت و خود کوفت مرا بر دل خاک

 انکه بر جان من آسایش بود

 

 بارلا ها چو به هر جا باشد

 از گزندی ز بلا دورش دار

 از نهیب و حسد و کینه و بخل

 از همه دردو بلا دورش دار...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 19:18  توسط مسعود  | 

پروانه


                             http://www.blog.majiddownload.com/2/1323803296.gif

تو هم، ای خوب من ! این نكته به تكرار بگو !


این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،


نه به یك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !


« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !


« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 18:31  توسط مسعود  | 

 

تماشایی ترین تصویر دنیا میشوی گاهی

دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی

حضور گاه گاهت بازی خورشید با ابر است

که پنهان میشوی گاهی و پیدا میشوی گاهی

به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را

ز نا چاریست  گر هم صحبت ما میشوی گاهی...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 19:37  توسط مسعود  | 

 

 

توبه من خنديدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسايه
 سيب را دزديدم
 باغبان از پی من تند دويد
 سيب را در دست تو ديد
 غضب آلود به من کرد نگاه
 سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتی و هنوز
 سال ها هست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من انديشه کنان غرق اين پندارم
 که چرا باغچه ی کوچک ما
 سيب نداشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 11:20  توسط مسعود  | 

دوستت دارم

 

من ساده‌ام

ومعصوم

و الفبای عشقم

محدود به چند حرف ساده است

تا باآن‌ها

بتوانم بگویم

"دوستت دارم"

همین!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 23:25  توسط مسعود  | 

شبی غمگین

شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من میگفت : تنهایی غریب است !!!

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید اگرچه تا ته دنیا صدا کرد....
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 23:8  توسط مسعود  | 

بوسه

گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم

بعد از آن بوسه دگر بار خطایی نکنم

بوسه دادی و چو برخاست لبم از لب تو

توبه کردم که دگر توبه ی بیجا نکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 21:18  توسط مسعود  | 

با قلموی سکوت

می کشم نقش تو را بر ديوار 
                                     نقشی از لحظه خوب ديدار

و به آن رنگ وفا خواهم زد 
                                     بعد از آن با قلم ساده عشق

می نويسم که دلم آينه بود
                                     در نبود تو به پای تو نشست

 می نويسم که غرور و دل من

                                    زير پای تو برای تو شکست

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 16:43  توسط مسعود  | 

نشسته ام پر گریه میان حال خودم

میان غصه ودلتنگی وسوال خودم...

غم غریبی چشم تو را چه خواهم کرد؟؟؟

ز درد خویش گذشتم که بی خیال خودم

دوباره غصه ومن یک غم و کمی تشویش

و باز حرف وصالی میان فال خودم

میان خاطره های گذشته من و تو

دوباره خنده ای از حرف های کال خودم

خدا کند که نبینم غم نگاهت را!!!

تمام غصه ودلتنگی تو مال خودم

عزیز یاد قشنگت همیشه با من هست...

درست مثل غزل گشته ای دوبال خودم

هزار بار نوشتم که بی تو دلتنگم

خدا کند که نبینم تو را به حال خودم..........

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 19:32  توسط مسعود  | 

 

Image By Fotos.Blogfa.Com

آه عجب کاری به دستم داد دل

 هم شکست و هم شکستم داد دل . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 19:33  توسط مسعود  | 

خیانت

پروانه صفت چشم بر او دوخته بودم

تا آنکه خبردار شدم سوخته بودم

خاکستر جسمم بر سر شمع فروریخت

این بود وفایی که آموخته بودم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 11:33  توسط مسعود  | 

بوسه

Image and video hosting by TinyPic

در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمناک و پر از نیازی گنگ
 با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ای لغزید
بوسه ای شعله زد میان دو لب

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 11:34  توسط مسعود  | 

انتظار

 

من خواب دیده ام که به تو می رسم ولی 
اخلاق عشق با دل من سازگار نیست 
باید گذشت از تو ، ولی نه! نمی شود 
راهی به جز کشیدن این انتظار نیست!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 14:30  توسط مسعود  | 

من

عاشق

او

بودمو

او عاشق

او...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 13:32  توسط مسعود  | 

پروانه

پروانه به شمع بوسه زدو بال وپرش سوخت 

 بيچاره ازاين عشق فقط سوختن آموخت 

 فرق منو پروانه در اين است 

 پروانه پرش سوخت

ولي من جگرم سوخت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 10:57  توسط مسعود  | 

عشق و شهوت زاده یک مادرند


هردو عصیان پیشه و رسوا گرند


دل سرای عشق و لب جای هوس


بی هوس عشق است در بند قفس

ای بسا شبها که لیلی در خفا

خفته در آغوش مجنون بی صدا

شاید لبهای شیرین هم دوصد

بر لب فرهاد عاشق بوسه زد

عشق ورزی را هوسبازی مخوان

هرچه میخواهی در آغوشش بمان

عشق و شهوت را جدا کردن چرا؟

عاشقی را بی صفا کردن چرا؟

چون به جمع عاشقان گشتی قرین

تن بده بر بوسه های آتشین

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 21:15  توسط مسعود  | 

 

به چی میخندی؟؟؟

به چه چیز؟!

به شکست دل من

یا به پیروزی خویش؟!

به چه می خندی؟!

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟!

یا به افسونگری چشمانت

که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟!

به چه می خندی؟!

به دل ساده ی من می خندی

که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟!

یا به جنایت که مرا زیر غرورت له کرد؟!

به چه می خندی؟!

به هم آغوشی من با غم ها

یا به...

خنده دار است... بخند !!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 17:6  توسط مسعود  | 

آغوش

بازوانت را به مستي حلقه كن بر گردنم

تا بلرزد زير بازو هاي سيمينت تنم

چهره زيباي خود را از رخ من وا مگير

جز به آغوش چمن يا دامن من جا مگير

راز عشق خويش را آهسته خوان در گوش من

جستجو كن عشق را در گرمي آغوش من

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 16:4  توسط مسعود  | 

مطالب قدیمی‌تر